X
تبلیغات
داستان بد داستان خوب
داستان من , داستان تو , داستان ما

كلا داستان عجيبي شده,داستان پست نذاشتن من و داستان نظر هاي شما.

داستان اين همه سايت هاي خفن و وبلاگ حقير من

داستان سكوت من و داستان صداهاي ناهنجاري كه به آسمون ميرن

داستان ما از وب و داستان شهوت انگيز گذشته ديگه

داستان به جايي رسيده كه من هر بار ميرم بيرون از خونه تا يه حالي عوض كنم با يه حال بدتر برميگردم

حداقل قديما همين چندتا وبلاگ و سايت بود و الان ...

دوستان لطف كردن خواستن كه دوباره باهم شروع كنيم ادامه بديم.اگه شما هم موافقين بهم بگين

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 11:28 توسط زخمی |

داستان دختر داستان مامان داستان کردن داستان بکن بکن داستان زن دایی داستان خوردن داستان عمه داستان خاله
داستان دختر مردم رو ادامه میدم
به اونجای داستان رسیدیم که چی میشه بعضیا به خوندن داستان س.ک.س میرسن و بعضی ها ادامه میدن و بعضی ها هم همه چیزشون رو از دست میدن
داستان ما داستان ازدواج ،داستان ما داستان ظلمه،داستان ما داستان گناهه،داستان ما داستان ناجوریه
یه روزی یه وسوسه ای از داخل دل من از درون وجودم  بالا میاد
وهمه ی ذرات بدنم رو میگیره میخوام از هم بشکافم دارم گر میگیرم
این حال و هوا رو هم خیلی هامون تجربه کردیم آره این همون داستان شهوته داستان جنسی داستان نیاز جنسی
داستان نیاز به ازدواج
از درون داره ما رو به اینجا میکشونه ولی ما نمیتونیم ازدواج کنیم
نمیتونیم که نتونیم!!! شهوت که این چیزا سرش نمیشه.
 دلم میخواد، تو هم اگه جای من بودی...
راستم میگه به قول یکی از دوستام "خوب من نی نی دوست دارم" راستم میگه دوست داره
حق هم داره که دوست داشته باشه
میاد و پای کامپیوتر میشینه شاید بدون کوچکترین شهوتی ولی یکی دو تا عکس دیده و ندیده به ذهنش میخوره که یه جاهای دیگه ای هم هست
اولش همش کنجکاویه چون وقتی آدم حالش طبیعی باشه شهوتش زیاد حریفش نمیشه ولی کنجکاوی چرا
خوب میگرده و کم کم این قول خفته ی شهوت رو بیدار میکنه و اون وقت دیگه واویلا
اون موقع وجدانشم که چند دقیقه ای بوده داشته توی سر خودش میزده  داد وهوار راه میندازه که "آی مواظب خودت باش"
ولی کو گوش شنوا
وجدانش میگه نکن،  نخون این داستان دختر  و داستان سینه و داستان زن دایی و داستان زن عمو داستان داداش و داستان..
ولی دیگه دیر شده
این شروع ماجرا بود
اگه میخواید دیگه این ماجرا و این داستان اتفاق نیوفته
هروقت که کنجکاوی داشت برده ی شهوت میشد همون موقع با وقار و خونسردی و با اعتماد به نفس بگید برو گم شو
....

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 22:30 توسط زخمی |

اولش!!
داستان از روز ازل شروع شده
روزی که آدم از بهشت رونده شد
ولی داستان منو تو داستان های س.ک.س.ی خوندن من و تو از اونجایی شروع میشه که باور نداریم گناه دردی از دردای ما رو دوا نمیکنه وفقط مشکلی به مشکلات ما اضافه میکنه
خیلی ها توی همین وبلاگ نوشتن که ما حالا ج.ل.ق میزنیم مگه چی میشه بهتر از اینه که.... ولی مشکل من و تو اینها اینه که باور نداریم گناه کردن اگه حتی دیدن یه عکس و خوندن یه داستان باشه واقعا به ضررمون تموم میشه
اگه باور داشتیم این کارو نمیکردیم
همه چیز از اونجا شروع میشه که من وتو وقتی وسوسهای که از یه میل طبیعی و کاملا مشروع و بر حق سرچشمه میگیره سراغمون میاد به جای این که جوابش رو هم به صورت طبیعی بدیم به جاده خاکی میزنیم

خیلی ها گفتن که ما زن میخواییم خیلی ها گفتن که شوهر ولی اگه همون هایی که زن میخوان رو با اونهایی که شوهر میخوان روبه رو کنی حاضر نیستن با هم ازدواج کنن البته مشکل هم کم نیست یا به عبارتی بجز مشکل چیز دیگه ای نیست!!!
گریه کن ،شاید اونهایی که میان وچیزی رو که میخوان پیدا نمیکنن وشروع میکنن به فحش دادن ندیده باشن چشم های خیس امثال تو رو ولی من خودم کم گریه نکردم اما بدون که گریه فقط یه مسکنه ، درمون کار چیز دیگه ای یه
به امید روزی که کسی سراغ داستان خاله وداستان عمه وداستان  ناجور نره

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 18:3 توسط زخمی |

به نظرت هنوز وقتش نرسیده که توبه کنی؟!

توبه در زبان عربی به معنی بازگشت است و در اصطلاحات اسلامی به معنی بازگشت به سوی خدا.
فرد گناهکار با هر گناهی که مرتکب می‌شود، خود را از خداوند دورتر می‌کند و تنها به وسیله‌ی توبه است که می‌تواند به سوی خداوند بازگردد.
خداوند متعال که نسبت به تمام بندگانش مهربان است، در ِ توبه را به روی هیچ کس نبسته است و همواره پذیرای انسان‌هایی است که قصد بازگشت به سویش را دارند.
بنابراین، انسان‌ها کافی است تصمیم بگیرند و همت کنند تا خود را از گرداب هلاکت ‌بخش گناه و نافرمانی پروردگار برهانند.

توبه صرفا بیان کلماتی که بیانگر پشیمانی و اظهار ندامت باشند نیست. این کلمات، مرحله ابتدایی و نمادی از حقیقت توبه هستند. روح توبه و حقیقت آن، عمل و اقدام جدی برای بازگشت به سوی خداست. اگر کسی بخواهد به طور جدی توبه کند، باید شرایط ضروری و لازم آن را مراعات کند، و الا راه به جایی نخواهد برد.

آیات و روایات زیادی در زمینه توبه حقیقی و راستین وجود دارد که به عنوان نمونه، به یک مورد اشاره می‌شود:
شخصی در پیشگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفت:«استغفرالله.» (از خداوند طلب آمرزش می کنم)
امام با شنیدن این جمله خشمگین شد و به او فرمود:« مادرت به سوگت بنشیند. آیا می‌فهمی که استغفار چیست؟ استغفار، مقام بلندمرتبگان است. این جمله‌ای که گفتی چند کلمه است، اما استغفار حقیقی شش معنی و مرحله دارد:
نخست پشیمانی از گذشته؛ دوم تصمیم بر ترک همیشگی گناه در آینده؛ سوم اینکه حقوقی را که از مردم ضایع کرده ای به آنها باز گردانی، به طوری که هنگام ملاقات پرورگار، حقی بر تو نباشد؛ چهارم این که هر واجبی را که ترک کرده‌ای به جای آوری (قضا کنی)؛ پنجم آنکه گوشت‌هایی که بر اثر اعمال حرام بر بدنت رشد کرده، با اندوه بر گناه، آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و گوشت تازه به جای آن بروید؛ و ششم آنکه به همان اندازه که شیرینی معصیت و گناه را چشیدی، سختی و زحمت طاعت را نیز بچشی.
پس از انجام همه این مراحل است که باید بگویی استغفرالله »

منابع:
نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 417.


+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 10:57 توسط زخمی |

داستان زن امروز و زن ديروز داستان افراط و تفريط

داستان از اون ور پشتبوم افتادن
مادرم هنوز خيلي از عقده اي جوونيش توي دلش هست که محيط خشک و بسته ازش گرفت و خواهرم خيلي جاها دلش براي زن بودنش تنگ ميشه
زن هاي ديروز  خيلياشون با مرداي ديروز هم عقيده بودند و زن رو بدون هيچ نقش اجتماعي ميديدن و يه موجود محصور منزوي مترود محکوم ميدونستن
زن هاي امروز هم که زن رو از زن بودن انداختن و به شدت تلاش ميکنن نشون بدن زن همون مرد بوده تا حالا نميدونستيم و ميخوان تمام کار هاي مرد ها رو انجام بدن و زن بودن خودشون رو از ياد بردن
ولي مشکل همش از اينجاست که ما يادمون رفته خدا دو جور انسان خلق کرد يکيش شد مرد و يکيش شد زن بدون برتري هيچ يک بر ديگري ولي با دنيايي اختلاف و تفاوت
هر يک ساخته شده براي ايفاي نقش خودش
اگه دختر هاي ما يادشون بياد که اونها به طور طبيعي با پسر ها فرق دارن شايد ديگه دنبال اين نباشن که لباس هاشون رو تاجاي که ميتونن تنگ و کوتاه کنن
اگه پسراي ما يادشون بياد که دختر نيستن شايد ديگه  دنبال اين نباشن که هر روز ابرو هاشون رو درست کنن
 
زن دیروز

+ نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 3:30 توسط زخمی |

داستان زن داستان حضور زن در اجتماع داستان حجاب زن وخيلي از اين داستان هاي کهنه و قديمي اين روزا باز داره داغ ميشه

تو یه سایتی نوشته بود:

کاش تو کشور ما نیز تبلیغات حجاب اینگونه بود!

راست ميگه داستان حجاب ما ايراني ها هم خيلي جالبه

 

همش تقصير احمدي نژاده ديگه!!!!

 

اصلا چي تقصير احمدي نژاد يا يکي ديگست؟؟؟

 

اين که دختراي ما تنها راه ابراز وجودشون رو توي بزک کردن خودشون ميبينن؟؟؟؟

 

اين که پسراي ما انگار ميخوان عروسک بخرن که دنبال رنگارنگ ترينشون ميگردن!!!!!


 

اين که ما براي هم نقش بازي ميکنيم!!!!

 

اين که  از  هر10 تا آخوند يکيش هم بلد نيست فلسفه حجاب رو درست وحسابي براي ما توضيح بده؟؟؟


 

اين که از بس به اسم دين خوردن باورمون شده که همشون دزدن؟؟؟؟


 

اين که من حال بعضيا که داستان بد ميخوان رو ميگيرم!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:19 توسط زخمی |

عجب داستاني شده داستان ما

يکي از  خوانندگان محترم نظر دادن که:

""""گه زيادي نخور

حالا که خودش خوب همه داستان ها رو خونده و حالش و کرده ياده خدا و توبه و اينا اوفتاده و بقيه رو نصيحت ميکنه"""

آره حق با شماست من خودم خيلياش رو خوندم و چون خوندم اومدم ميگم نخونيد!!!
اگه چيزي خوبي بود من که تا آخر راه رفته بودم پشيمون بر نميگشتم روزي يکي دو ساعت جون بکنم که بگم اين داستان هاي  ناجور رو نخونيد

من خودم دير ياد توبه افتادم چون بجز وجدانم هيشکي نبود که بهم بگه ولي  نميخوام تو خواهر و برادر من هم به سرنوشت من دچار بشي و چندين ثانيه(ديقه و روز و ماه و سالش که ديگه هيچ) از عمرت رو براي اين داستان هاي سراپا دروغ و ضرر هدر بدي

و جدا از اين ها زيادند وخيلي هم زيادند سايت هاي تا دندان مسلحي که داستان هاي غير اخلاقي منتشر مينمايند چرا هيچ کدومتون سراغ اون ها نميريد به اونا نميگيد که بس کنيد و به اين يه وبلاگ درب و داغون من گير داديد

شايد واسه اين که صداي من داره چرت بعضيا رو پاره ميکنه شايد چون داستان من داره داستان بعضيا رو عوض ميکنه شايد چون دلت ميخواد هميشه کاري رو که دوست داري بکني  نه کاري رو که بايد ، شايد.....

خلاصه هرکي طرف من و داستان من به هر شکلي ميتونه کمک کنه

هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم

نظر هم که يادتون نميره ديگه

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:13 توسط زخمی |

داستان سينه و داستان کردن و داستان زن و
داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام

رو خوب خونده بود

آروم اومد نشست رو تخت دلش آروم نميشد


يه چيزي کم داشت هي داشت با خودش ور ميرفت


تصميم خودشو گرفت بلند شد رفت تو وبلاگش


شروع کرد..........


داستان من و مامان.........داستان سينه و داستان کردن و داستان زن و داستان من و زن عمو و منو بکن و داستان من و داستان حمام........خلاصه ....


من خيلی تو کف اونجاش و اون جاش بودم........


يه روز که ....خونه نبود زنگ زدم........


....


.........


................


..........................


اون رفت و منم بعداز چند دقيقه......


خلاصه يه خالي بنديه حصابي کرد  و دلش آروم که نشده بود هيچ حالا تازه ميخواست بره سراغ عکسهاي.......


راستي


فکر نمیکنی که وقت این شده باشه که توبه کنی؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:6 توسط زخمی |

داستان مامان دختر همسايمون رو براتون گفتم يا نه؟؟؟

 

داستان مامان اون همون داستان من و داستان مامان من و داستان خاله و بقيست

 

اول داستان داغ اونا رو بگم بعدش تو هم فکر منو بکن شايد درست بگم

 

خوب بريم سر اصل داستان

 

داستان  آدمايي که فکر ميکنن اگه خوب باشن هميشه خوبن و اگه بد باشن هميشه بد

 

داستان سينه هاي سياه سياه يا سينه هاي سفيد سفيد

 

ولي اصلا اين طور نيست

 

آدما ميتونن عوض بشن

 

داستان شهوت منو تو هم جالبه شايد باعث شده باشه داستان هاي بد خونده باشيم خيلي عکساي بد ديده باشيم(اينا فقط در اين زمينست که من بهش گير دادم بقيه زمينه ها رو بقيه گير بدن) ولي اينا شايد دليل بر بد بودن ما در گذشته بشه ولي اصلا دليل بر ادامه راه نيست البته ادامه بيراهه نه ادامه راه



 

آدمايي هم که خو ب بودن اگه خوب بمونن خوبه!!!!!ولي اگه اونا هم حواسشون نباشه از من وتو هم بدتر ميشن

 

(البته اين که بشه آدما رو بد وخوب کرد خودش کلي جاي بحث داره)

 

حال من وتويي که داستان بد و عکس بد و فيلم ناجور ديديم(واحتمالا بعدش کاراي ديگه هم کرديم)اگه بخواييم مي تونيم عوض بشيم

 

توبه هميشه ممکنه،هميشه،هميشه،هميشه

 

تا دير نشده يه کاري بکنيم

 

فکر نميکنيد به اندازه کافي گناه کرده باشيم


 

صد بار بدي کردي و ديدي ثمرش را

خوبي چه بدي داشت که يک بار نکردي

 

تو هم فکر منو بکن شايد درست بگم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:3 توسط زخمی |

داستان من رو اگه ميدونيد بمونيد ولي اگه داستان داغ من رو نشنيديد يه سري به آرشيو داستان ها بزنيد بعد برگرديد تا بگم که داستان از چه قراره
به اونجا رسيديم که رفته بودي(شايدم رفته بودم) سراغ  خوندن داستان من و زن عمو،داستان زن دايي،داستان من و مامان،داستان کردن،داستان سينه،داستان دختر،داستان خاله و.... خلاصه هزار تا داستان خوب و داستان بد ديگه که بخوني( بخونم) وحال کني( کنم) و ج.ل.ق بزني( بزنم) وآبت( آبم) بياد و...
حالا اين وسط بعضيا گفتن که اينا(داستان من و مامان و داستان کردن دختر و داستان دادن و داستان سينه و...و عکس دختر و عکس داغ و...و فيلم....) بهتره تا بري تو خيابون دنبال ناموس مردم!!!!!
منم يه جواب نصفه نيمه دادم که ميتونيد تو مطالب قبلي ببينيد
ولي داستان ادامه داره
حالا ما اينقد حرفاي بدبد زديم بيياين جهت تنوع هم که شده يه داستان کوتاه کاملا واقعي که از قضا داستان دختر و پسري هم هست رو بخونيم
شايد به يه دردي خورد
شايد....
داستان ما از اين جا شروع ميشه که:
شب  جواني به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علميه مشغول مطالعه
بود به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به جوان
اشاره کرد که ........
برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:2 توسط زخمی |